تبليغاتX
هم تجارت هم احساس...


هم تجارت هم احساس...

www.sekkehgaz.com از سایت ما خرید کنید

درخلوت خود و دراین سکوت ظلمانی به چه می اندیشی؟... چه روزها گذشت و تو  حتی معنای زندگی را نفهمیدی... تو نفهمیدی بهار یعنی چه... و در سکوت مبهم دردهایت تنها به فکر خزان بودی... خزانی که مدام درگوش تو دردهایت را زمزمه می کرد... چقدر در دلت غصه جمع شده... اما تحمل کن... بخاطر قلبهایی که برای تو می تپند... به خاطر آن قلب شکسته و به خاطر بهاری که هرگز ندیدی و خورشیدی که هرگز در زنگیت طلوع نکرد... بلاخره روزی خواهد آمد که تو نیز پرواز کنی...
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

یادم می آید، وقتی بچه بودم... مرا هرسال به مشهد میبردند... من کودکی بیش نبودم... هرسال که می گذشت و من بزرگترمی شدم... به من می گفتند که امسال دیگرشفایت را از آقا خواهی گرفت... و من درپس افکارکودکانه ام ازشما... تصویرفرشته ای زیبا را ساخته بودم... فرشته ای که روزی مرا ازاعماق درد و رنج های بیشمارم نجات می دهد... دستم را میگیرد و ازروی زمین بلندم می کند... چرا که در این دنیا... با انسانهای زمینگیر،طوردیگری برخورد میشود... انگارکه ازوجودشان برروی زمین... کسی خوشحال نیست... انگارکه زیادی هستند... یا اینکه اصلا نباید باشند... من همیشه منتظرشما بودم... به من گفته بودند... روزی شما به خوابم می آیید و به من می گویید... بلند شو... دیگرهمه چیز تمام شد... غصه هایت تمام شد... دیگر مجبور نیستی سرت را پایین بگیری... دیگرزمینگیرنیستی... من همیشه منتظرشما بودم... نه تنها در مشهد.... همه جا... همه وقت... گاهی با شوق چشم برروی هم می گذاشتم... تا شما را در رویاهایم ببینم... ببینم که پیش من آمدید و آزادیم را به من هدیه می دهید...
سالها گذشت... من بازهم به مشهد آمدم... اما نه دیگرهرسال... نه اینکه ازشما ناامید شده باشم.... من فقط خسته بودم... دلشکسته بودم... دلم پربود... ازدست آنهایی که مثل من زمینگیرنبودند... دلم میگرفت ازاینکه... وقتی مرا بر روی صندلی چرخ دارنظاره میکردند... برخوردشان با من به گونه ای بود که انگار... من یک مجرمم... مجرمی که به سلابه اش کشیدند تا که دیگران درس عبرت بگیرند... مجرمی که خود گناهش را نمی داند... من دلم می خواست یکبارهم شده... با دلی آرام و خاطری آسوده... به حرمتان بیایم... و برایتان درد دل کنم... دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم، من ازخدا شکرگذارم که این وضعیت را به من داده... من که ازحال وروزخودم گله ای ندارم... من که کم وکسری ندارم... من که به تمام آفریده های خداوند عشق میورزم... حتی به همین زمینی که اسیرم کرده... و به من لقب زمینگیر را داده... من که همه را دوست دارم...
پس چرا وقتی با هزاران امید... مقصد حرمتان را درپیش میگیرم... پیش ازآنکه به حرم برسم و گوشه ای از این مهمانخانه ی بزرگ و زیبا آرام گیرم... و عقده های دل شکسته ام را در آنجا باز کنم.... درطول این مسیر... هزاران بارآزارم می دهند و دلم هزاران بار می شکند... یا باید شاهد تعجبشان ازدیدنم باشم... و یا دعاهای بی ربطی که ازقول خود برایم می کنند... بدون آنکه نظرمرا جویا شوند... خلاصه تا به حرم برسم... حرف و حدیث بسیاراست... ای کاش حداقل وقتی به آنجا می رسیدم... رهایم می کردند... و اجازه می دادند که با مولای خود تنها درد دل کنم... ولی انگارکه این قصه تمامی ندارد... انگارکه من اصلا جزو انسانها نیستم... انگارکه خود، دعا کردن را بلد نیستم... ای کاش لااقل دردلشان برایم دعا می کردند... کاش می دانستند که وقتی همه با هم... آنهم با صدای بلند برای من دعا می کنند... اینکارشان آرامش را از من سلب می کند... باعث می شود که فکرکنم... یک موجود بی خاصیتم... که هیچ کاری ازاو برنمی آید... حتی دعا کردن...
مرا ببخشید که خیلی وقت است پیش شما نیامدم... به خدا دوستتان دارم... قلبم برای شما می تپد... ولی می دانم که شما ازهمیجا هم صدای مرا می شنوید... اصلا برای همین امروزنشستم و برایتان درد دل کردم... ولی با خود عهدی بسته ام... من دیگر به مشهد نمی آیم... تا که روزی درحرمتان... یک جای کوچک را هم به کبوتران شکسته بال بدهید... کبوترانی که نمیتوانند درآستان حرم زیبایتان پروازکنند... ولی آخر، مولای من... سرور من... امام رضای من... مگر آنها دل ندارند؟؟؟
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

ارزانتر و سريعتر کالاي خود را به مقصد رسانيد... مشاور شما مائده غلامرضايي
لطفا تماس بگيريد..
تلفن : 88763286-88763254
فاکس : 8874777
شرکت الماس اقیانوس افتخار دارد تا با کادری مجرب کالاهای شما را از هر جای دنیا با حداکثر سرعت و حداقل هزینه به دو صورت door to door (حمل از مبدا،ترخیص،ترانزیت تا انبار مقصد) و یا تحویل در بنادر ایران در خدمت بازرگانان و مشتریان عزیز باشد.همچنین حمل کالاهای صادراتی از ایران به کلیه بنادر دنیا یکی دیگر از خدمات این شرکت می باشد.
ارایه بهترین نرخهای حمل کانتینری .
امکانات حمل کالا از نقاط مختلف جهان بخصوص  خاور دور – اروپا – کشورهای حوزه خلیج .
امکانات ترانزیت کالا .
امکانات ترخیص کالا.
      آدرس : تــــهران – خیـــابان ســـهروردی شــمالی خیابان تهمتن – پلاک 6- ساختمان مهرگان- طبقه چهارم – واحد 14
تلفن : 88763286-88763254
فاکس : 8874777

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

دراین دنیای بزرگ... دراین دیار غربت... دراین ماتمسرای بی چون وچرا... درمیان صدها خانه... صدها خانواده ی گرم و صمیمی...
خانه ای هست... خانه ای که خانواده ای درآن وجود ندارد... خانه ای که در آن خبری ازگرمی  آغوش مادر نیست... خانه ای که شبها انتظار آمدن پدر را نمی کشد... خانه ای که اهالیش هرکدام ازجایی رانده شده اند... اهالی این خانه دخترانی پاک و معصومند... قلبشان ازجنس شیشه... دردشان... بی مهری وبی کسی... به چه جرمی؟... به جرم اینکه روزگار... بی بهانه... بالشان را شکسته... به جرم اینکه تن های رنجورشان دیگربکارنمی آید... تنهایی و بیکسی شده سهم آنها اززندگی... نه محبتی... نه امیدی... و نه آغوش گرمی که ازدست تمام این بیرحمی ها بشود به آن پناه برد... من با آنها بیگانه نیستم... من هم خوب می فهمم که غریبی کم دردی نیست... من هم وقتی که از محیط گرم خانه پا به بیرون میگذارم... غربت را با تمام وجود حس می کنم... غربت چکاوکی شکسته بال را... که جای اینکه برزخمش مرهم گذارند... با زخم زبانهای کاری... زخمش را نمک می پاشند و عمیقترمی کنند... ولی من خانه ای دارم که از دست تمام این نامهربانیها... و تمام این بی عدالتیها... به آنجا پناه برم و آرام گیرم... آغوش گرم مادررا دارم... نوازش دستهای پدررا دارم... ولی آنها؟؟... به کجا پناه برند؟... کجا آرام گیرند؟... عقده ی دلهای کوچک و شکسته ی خود را کجا خالی کنند... درکدام آغوش گرمی خود را رها سازند؟ برای که درددل کنند؟... چه احساس غریبی... چه زخم عمیقی... غم ازاین بیشتر که تو را کنارگذارند؟... یادم هست اولین بارکه پا به خانه ی کوچکشان گذاشتم... وقتی این تن های رنجورو قلبهای ترک خورده را دیدم... غمی عظیم تمام وجودم را دربرگرفت... دلم می خواست تک تکشان را درآغوش گیرم... دلم می خواست برزخمهایشان مرهم گذارم ودرگوش تک تکشان... فلسفه ی امید را زمزمه کنم... من رفته بودم تا با دستهای رنجورم برایشان بنوازم و آنها  را ازعمق ناامیدی و بیکسی... به رقص آورم... یادم هست... اولین آهنگی که زدم غمناک بود... غمی که در نتهای آهنگ من بود... یکباره اشک تمامشان را جاری ساخت... وقتی این صحنه را دیدم... دیگر طاقت نیاوردم... آهنگ غمناک را تمام کردم و جایش آهنگی شاد نواختم... دستانم قدرتش را نداشت که شادتربنوازد و کاری کند که تمام غمها برای زمان کمی هم که شده... به دست فراموشی سپرده شود... ولی با تمام وجود دلم می خواست آنها شاد شوند... تا اینکه دیدم... حتی با همان ریتم آرام و شاد... همه بلند شدند و دست در دست یکدیگررقصیدند... شادی را در چشمهایشان می دیدم و قلبم از شادی می تپید... نگاهی به دستان رنجورخود انداختم و در دل زمزمه کردم... خداوندا سپاس...
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

پیکر تراش چیره دست از هنرمندیش می گوید، اینکه دست در آب و گل اثری بی نظیر شده است، اینکه همه خردمندان از تماشای این اثر به خاک افتاده اند و زبان به تحسین گشوده اند و دمی از تقدیس جدا نگشته اند.

هنرمند کارش را با یک قطره آغاز کرد. چند ماه طول کشید تا این قطره سلول ها و بافت های در هم تنیده شد اما هنر او در این پرده هنوز تمام و کمال ظاهر نگشته بود، این بار می خواست کاری دیگر بکند، رقمی دیگر بزند، طرحی دیگر در افکند. او نمی خواست تنها یک تندیس بیافریند، دست در آب و گل این پدیده نکرد تا فقط پیکره ای خوش آب و رنگ پدیدار گشته باشد بلکه اینها همه و همه آغازی کوتاه برای ادامه ای بلند بود. این پیکره خوش آب و رنگ تنها یک مقدمه بود و اینک آماده می شد تا متن را بر آن بنگارد.

روزها گذشت تا بافتها و استخوانها محکم شدند. سالها طول کشید تا این بافت ها و استخوان ها همه رشد خود را یافتند. مقدمه پس از روزها و سال ها ظهور تام یافت. اما آیا متن چه بود؟ چند سال طول می کشید تا متن نیز شکل گیرد و ظهوری تمام یابد؟ آیا همه مقدمه ها فرصت متن می یافتند؟ کسی چه می داند! با پیکرتراش همراه شو تا بنگری.

متن، یک دم بود، آفرینشی از جنسی دیگر، طوری که هرکس از کنار پیکره می گذشت بوی مجسمه ساز را آشکارا می یافت. شگفتا! شگفتا که پس از دم، هنگامی که تندیس می گفت من، کسی باز نمی شناخت که آیا این پیکره بود که گفت من یا این آوای پیکر تراش بود که گفت من. چه کسی تا کنون چنین پیکره ای تراشیده است؟ از انگشتان کدام هنرمندی تا کنون چنین هنر شگرفی تراویده است؟

همه پرده آفرینش پر بود از تندیس های رنگارنگ اما این یکی چیز دیگری بود، از این یکی همان نفس و همان صدای مجسمه ساز شنیده می شد.

سپس او مراقبان بسیاری گماشت تا از پیکره اش نگاهبانی کنند مبادا پیش از آنکه آن صدا و آن نفس پدیدار شود پیکره را کودکان رهگذر در هم بشکنند، مبادا دهان و حنجره اش را گل اندود کنند و راه نفس و صدای پیکر تراش را ببندند.

آنگاه صورتگر یکی یکی در همه آنها دمید. گفت و خود، گوش ایستاد تا ببیند آیا بازتاب صدایش را می شنود؟

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

ارزانتر و  سريعتر کالاي خود را به مقصد رسانيد... لطفا تماس بگيريد.. مشاور شما مائده غلامرضايي
ارايه بهترين نرخهاي حمل کانتينري .
امکانات حمل کالا از نقاط مختلف جهان بخصوص  خاور دور – اروپا – کشورهاي حوزه خليج .
امکانات ترانزيت کالا .
امکانات ترخيص کالا.
آدرس : تــــهران – خيـــابان ســـهروردي شــمالي
         خيابان تهمتن – پلاک 6- ساختمان مهرگان
         طبقه چهارم – واحد 14
تلفن : 88763286-88763254
فاکس : 88747779
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

ازکنارخیابان می گذری، ناگهان چشمانت به کسی می افتد که ازتو ناتوانتراست ولی فقط ازتو، شاید ازدیگری توانمندترویا شاید درظاهراینچنین ولی درباطن چیزی به غیرازتصورتوست.

آیا تابحال با خودت صادق بوده ای؟ راستی ازدیدن او خوشحال می شوی یا غمگین؟ خوشحال ازاینکه

مثل او نیستی وغمگین ازاینکه اصلا چرا چنین فردی وجود دارد وهست... ولی خوشحالی وغم تو هردوازروی خودخواهی ست... ازکجا انقدرمطمئنی که توازاوخوشبخت تری؟ واونیازمند ترحم توست... شاید هزاران نفرچون تو به اونیازمندند وخود خبرندارند...

چرا پرده هایی که قدرت درست نگریستن را ازتوسلب کرده،کنارنمیزنی تا نظاره گرحقیقت نیز باشی... حقیقتی که درپس نگاههای ظاهربین پنهان گشته وکسی به آن اهمیت نمی دهد...

کسی که برروی صندلی چرخ دارنشسته وتو او را ناتوان می پنداری، با تمام وجودش می خواهد به تو بفهماند که دراشتباهی...

مگرغیرازاین است که انسان به هرآنچه خدا به او بدهد نیازمند بوده؟ پس نیازمند واقعی توهستی، چرا که خدا به تو داده ولی به او نداده... وتوانمند اوست که به آنچه خدا به تو داده بی نیازاست... آیا تو نیازمند ترحمی یا او؟ خداوند اورا بی نیازازآنچه تو داری خلق کرده وتورا نیازمند...

اگرحرف نمی زند دلیلش این نیست که حرفی برای گفتن ندارد... بلکه او برای اثبات خود نیازی به تکلم ندارد... اگر گوشه ای نشسته وراه نمیرود،دلیلش این است که راههایی را که تو درصدد پیمودنش هستی،اومدتها پیش پیموده وبه مقصد رسیده است و تو هنوزاندرخم یک کوچه ای...

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

  زندگی سخت نیست... زندگی تلخ نیست... زندگی همچو نت های موسقی بالا و پایین دارد... گاهی آرام و دلنواز... گاهی سخت وخشن... گاهی شاد ورقص آور... گاهی پرازغم... زندگی را باید احساس کرد... زندگی را باید با همان نت های بالا و پایین ساخت... تا که ازتکرارخسته نشویم... تا که دل... گاهی شکستن را یاد بگیرد... تا جوانه ی احساس گوشه قلبها خشک نشود... زندگی سخت نیست... زندگی را ازپروانه ای یاد میگیرم که وقتی دوبالش را میکنند باز هم زنده میماندو برروی زمین میخزد... زندگی را از مورچه ی ضعیفی یاد می گیرم که بااینکه می داند هرلحظه ممکن زیرپا له شود... اما بازهم با تن ناچیزش دانه ها را به کول می کشد... بازهم به شوق زندگی... من هم می خواهم زندگی کنم... می خواهم درمیان این همه پروانه که با بالهای رنگارنگ پیش چشمانم میپرندو به من فخرمی فروشند... بازهم زندگی کنم... تا که شاید روزی... تمام این سربالاایها تمام شود... روزی که برای پرواز... حتی نیازبه بال هم نباشد... من خاموش وبی صدا زندگی خواهم کرد... تا که جوانه ی احساس... گوشه ی قلبم بجای خشک شدن... روز به روز بارورترشود... تا که پروانه های شکسته بال شوق زندگی را ازیاد نبرند... تا که همه یاد بگیرند که برروی زمین خزیدن... بازهم یعنی زندگی...

 فیلمو از این لینک بردارید

 
free user

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8 قبل از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |

فروشگاههای شرکت گز سکه 
تلفن گویا:
3325284_0311

سایت اینترنتی شرکت گز سکه
www.sekkehgaz.com
سایت هدیه برای ارسال هدیه در داخل کشور
 www.sekkeh.ir 
 

فروشگاه شماره 1
اصفهان_خیابان امام خمینی(ره)_تقاطع سوم
تلفن:3310357_0311

فروشگاه شماره 2
اصفهان_خیابان عباس آباد_چهار راه ابوذر
تلفن: 2334472_0311

فروشگاه شماره 3
اصفهان_ضلع شمال شرقی_میدان نقش جهان  
تلفن: 2223410_0311

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 5 قبل از ظهر توسط مائده غلامرضایی| |


:قالبساز: :بهاربیست: