تبليغاتX
SekkehGaz.com
 
فروشگاه الکترونیکی گز سکه به زودی راه اندازی میشود.

اطلاعات تماس

+98-311-3310357
تلفن :
+98-311-3327744
نمابر :

اطلاعات تماس واحد صادرات

+98-311-9512570-5 خط
تلفن :
+98-311-6685786
نمابر :

اطلاعات تماس دفتر تهران

+98-21-22232330
تلفن :
حرف ناگفته
حرف ناگفته
 
  زندگی سخت نیست... زندگی تلخ نیست... زندگی همچو نت های موسقی بالا و پایین دارد... گاهی آرام و دلنواز... گاهی سخت وخشن... گاهی شاد ورقص آور... گاهی پرازغم... زندگی را باید احساس کرد... زندگی را باید با همان نت های بالا و پایین ساخت... تا که ازتکرارخسته نشویم... تا که دل... گاهی شکستن را یاد بگیرد... تا جوانه ی احساس گوشه قلبها خشک نشود... زندگی سخت نیست... زندگی را ازپروانه ای یاد میگیرم که وقتی دوبالش را میکنند باز هم زنده میماندو برروی زمین میخزد... زندگی را از مورچه ی ضعیفی یاد می گیرم که بااینکه می داند هرلحظه ممکن است زیرپا له شود... اما بازهم با تن ناچیزش دانه ها را به کول می کشد... بازهم به شوق زندگی... من هم می خواهم زندگی کنم... می خواهم درمیان این همه پروانه که با بالهای رنگارنگ پیش چشمانم میپرندو به من فخرمی فروشند... بازهم زندگی کنم... تا که شاید روزی... تمام این سربالاایها تمام شود... روزی که برای پرواز... حتی نیازبه بال هم نباشد... من خاموش وبی صدا زندگی خواهم کرد... تا که جوانه ی احساس... گوشه ی قلبم بجای خشک شدن... روز به روز بارورترشود... تا که پروانه های شکسته بال شوق زندگی را ازیاد نبرند... تا که همه یاد بگیرند که برروی زمین خزیدن... بازهم یعنی زندگی...

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 13:10 ] [ مائده... ]
خدایا تو بگو من چکنم.  با این وضع نامعلوم چکنم. با مردمانی که زبانم را نمی فهمند و مرا دور می اندازند. با ترسم از روزگار. با ترسم از تنها شدن چکنم. خدایا می دانم که تا بیایم به خود بجنبم روزگار من هم رو به اتمام می رسد و دری رو به حقیقت به سویم می گشایی. حقیقتی که همچون زندگانی دنیوی پوچ و بی معنا و تمام شدنی نیست... خداوندا یاریم کن تا با مردمانی که مرا از خود نمی دانند بسازم. تو خود به من نوید خوشبختی دادی.. تو خود گفتی که خوشبتی از ان من است در هر دنیایی که باشم... پس یاریم کن تا طعم خوشبختی را بچشم... حتی در این کالبدی که متفاوت خلقش کردی و همین تفاوت مرا در میان جمع مردمان غریب و سرگردان کرد....
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 12:53 ] [ مائده... ]

: آموزش كنترل پروژه و نرم افزارهاي Msp& Primavera

 

 

آموزش مباحث كاربردي كنترل پروژه و نرم افزارهاي Msp& Primavera

آموزش توسط مهندسين صنايع (طرحهاي صنعتي،ساختماني،پتروشيمي و نفت و گاز)

آموزش در سطح  تهيه گزارشات كنترلي بانك صنعت و معدن و كشاورزي

آموزش مباحث مربوط به فرمت گزارشات-گزارشات تاخيرات و غيره

آموزش به صورت خصوصي، نيمه خصوصي  و گروهي در آموزشگاه ها،شركت ها ،موسسات و در محل شخصي

ارائه گواهي آموزشي.تلفن:09125243620(طالعي)E-mail:Sa3620@gmail.com-

                                                           مائده غلامرضایی 

 

[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 23:50 ] [ مائده... ]
یادم می آید، وقتی بچه بودم... مرا هرسال به مشهد میبردند... من کودکی بیش نبودم... هرسال که می گذشت و من بزرگترمی شدم... به من می گفتند که امسال دیگرشفایت را از آقا خواهی گرفت... و من درپس افکارکودکانه ام ازشما... تصویرفرشته ای زیبا را ساخته بودم... فرشته ای که روزی مرا ازاعماق درد و رنج های بیشمارم نجات می دهد... دستم را میگیرد و ازروی زمین بلندم می کند... چرا که در این دنیا... با انسانهای زمینگیر،طوردیگری برخورد میشود... انگارکه ازوجودشان برروی زمین... کسی خوشحال نیست... انگارکه زیادی هستند... یا اینکه اصلا نباید باشند... من همیشه منتظرشما بودم... به من گفته بودند... روزی شما به خوابم می آیید و به من می گویید... بلند شو... دیگرهمه چیز تمام شد... غصه هایت تمام شد... دیگر مجبور نیستی سرت را پایین بگیری... دیگرزمینگیرنیستی... من همیشه منتظرشما بودم... نه تنها در مشهد.... همه جا... همه وقت... گاهی با شوق چشم برروی هم می گذاشتم... تا شما را در رویاهایم ببینم... ببینم که پیش من آمدید و آزادیم را به من هدیه می دهید...

سالها گذشت... من بازهم به مشهد آمدم... اما نه دیگرهرسال... نه اینکه ازشما ناامید شده باشم.... من فقط خسته بودم... دلشکسته بودم... دلم پربود... ازدست آنهایی که مثل من زمینگیرنبودند... دلم میگرفت ازاینکه... وقتی مرا بر روی صندلی چرخ دارنظاره میکردند... برخوردشان با من به گونه ای بود که انگار... من یک مجرمم... مجرمی که به سلابه اش کشیدند تا که دیگران درس عبرت بگیرند... مجرمی که خود گناهش را نمی داند... من دلم می خواست یکبارهم شده... با دلی آرام و خاطری آسوده... به حرمتان بیایم... و برایتان درد دل کنم... دلم می خواست فریاد بزنم و بگویم، من ازخدا شکرگذارم که این وضعیت را به من داده... من که ازحال وروزخودم گله ای ندارم... من که کم وکسری ندارم... من که به تمام آفریده های خداوند عشق می ورزم... حتی به همین زمینی که اسیرم کرده... و به من لقب زمینگیر را داده... من که همه را دوست دارم...

پس چرا وقتی با هزاران امید... مقصد حرمتان را درپیش میگیرم... پیش ازآنکه به حرم برسم و گوشه ای از این مهمانخانه ی بزرگ و زیبا آرام گیرم... و عقده های دل شکسته ام را در آنجا باز کنم.... درطول این مسیر... هزاران بارآزارم می دهند و دلم هزاران بار می شکند... یا باید شاهد تعجبشان ازدیدنم باشم... و یا دعاهای بی ربطی که ازقول خود برایم می کنند... بدون آنکه نظرمرا جویا شوند... خلاصه تا به حرم برسم... حرف و حدیث بسیاراست... ای کاش حداقل وقتی به آنجا می رسیدم... رهایم می کردند... و اجازه می دادند که با مولای خود تنها درد دل کنم... ولی انگارکه این قصه تمامی ندارد... انگارکه من اصلا جزو انسانها نیستم... انگارکه خود، دعا کردن را بلد نیستم... ای کاش لااقل دردلشان برایم دعا می کردند... کاش می دانستند که وقتی همه با هم... آنهم با صدای بلند برای من دعا می کنند... اینکارشان آرامش را از من سلب می کند... باعث می شود که فکرکنم... یک موجود بی خاصیتم... که هیچ کاری ازاو برنمی آید... حتی دعا کردن...

مرا ببخشید که خیلی وقت است پیش شما نیامدم... به خدا دوستتان دارم... قلبم برای شما می تپد... ولی می دانم که شما ازهمیجا هم صدای مرا می شنوید... اصلا برای همین امروزنشستم و برایتان درد دل کردم... ولی با خود عهدی بسته ام... من دیگر به مشهد نمی آیم... تا که روزی درحرمتان... یک جای کوچک را هم به کبوتران شکسته بال بدهید... کبوترانی که نمیتوانند درآستان حرم زیبایتان پروازکنند... ولی آخر، مولای من... سرور من... امام رضای من... مگر آنها دل ندارند؟؟؟

[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 14:22 ] [ مائده... ]
آنگاه که خداوند با مهربانی ازمن پرسید می خواهی چه نقشی را در این دنیا بازی کنی... من دل به دریا زدم و نقشی را برگزیدم که متفاوت بود... نقش من سختی های زیادی داشت... پستی بلندی هایش جانکاه بود وزخم هایش عمیق... دلم می خواست متفاوت باشم... از نقش های تکراری خوشم نمی آمد... احساس می کردم تمام آن نقش ها را روزی بازی کرده ام... احساس می کردم لایق بیش ازاینها هستم... می خواستم سختیها را درعمق وجودم احساس کنم و آنگاه با غم آغشته شوم و از احساس لبریز... دوست نداشتم زندگی برایم تکراری شود... تکرار خوشیها برایم غم انگیز بود... حالا من یک بازیگرم... بازیگری که کارگردانش عاشق اوست... بازیگری که کارگردان او را ازمیان هزاران نفرانتخاب نمود... کارگردانی که بیشترازهرکس بازیگررا می شناسد... و می داند که من کجا شاید کم بیاورم و کجا چون کوه استوار خواهم ماند... آری او مرا خوب می شناسد... کاش بتوانم لیاقت خود را به او ثابت کنم... کاش بتوانم ثابت کنم که او اشتباه نکرده است... کاش بتوانم قشنگ بازی کنم... از همان بازی هایی که اشک تحسین را بر گونه ی تماشاچیان جاری می سازد... من نمی خواهم میان راه کم بیاورم... نمی خواهم زمین بخورم و دیگر بلند نشوم... می خواهم به همه بفهمانم که هرکسی نمی توانست به این قشنگی بازی کند و نقش خود را ایفا نماید... می خواهم جوری بازی کنم که حتی آن صحنه های تلخ نیززیبا و شیرین به نظر آید... می خواهم کاری کنم که دیگر هیچ کس دردنیا نقص جسمی را بلا، تصور نکند... نقص ظاهر بلا نیست... بلکه هدیه ایست ازسوی دوست... من اگر نیازمند دست وپای سالم بودم خداوند محال بود آنرا ازمن دریغ کند... من اگر محتاج زبان و سخنوری بودم حتما آنرا به من می داد... اما او مرا بی نیاز آفرید تا بی نیازیم را فریاد بزنم... تا با آنچه درسر و در دل دارم برترین سوره ی آفرینش باشم... نقش من روزی تمام خواهد شد... مثل تمام نقش ها... تمام انسان هایی که بی صدا آمدند و رفتند و شاید برای همیشه فراموش شدند... من نمی خواهم فراموش شوم... نمی خواهم وقتی از دنیا رفتم... سهمم فقط یک فاتحه در هرشب جمعه باشد... راستی چقدر زود جمعه ها تکراری می شود... و حتی خواندن یک فاتحه هم برایمان سخت می شود... من نمی خواهم درسردی خاک فرو روم و به دست فراموشی سپرده شوم... می خواهم زنده بمانم... دریادها... درقلبها... برای همیشه...

[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 0:39 ] [ مائده... ]
 

مدتها بود که منتظر بودی... لحظه ها را می شمردی... زندگی برایت معنای دیگری پیدا کرده بود... انگارکه همه چیزقشنگ و زیبا بود... تو منتظربودی... منتظرآمدن پاره ای ازوجودت... طفلی ضعیف و رنجور... کودکی که خبرنداشت آمدنش، با تو چه کرده و برایت چه چیز را به ارمغان آورده است... او آمده بود تا دخترت باشد... مونس وغمخوارروزهای تنهاییت... چه آرزوها که برایش نداشتی... برای بزرگ شدنش... قد کشیندنش... زبان بازکردندش... چقدرمنتظربودی مادر... تا که روزی انتظار به پایان رسید... کودک تو بزرگ شد... غنچه ی زندگیت وقت شکفتنش شده بود... وقت آن رسیده بود که تو بنشینی و نتیجه ی زحمتهایت را ببینی... نگرانی هایت... شب بیداریهایت...غصه هایت... دیگروقت آرامش بود... وقت شادیهایت...

چشمهایت را با شوق گشودی تا شاهد زیباترین لحظه ی زندگیت باشی... صدای تپشهای قلب مهربانت را خوب می شنیدم... به خدا من هم دوستت داشتم... می خواستم بخندی و خوشحال باشی... اما نقش من شکفتن نبود... اصلا انگارکه شکفتن را نیاموخته بودم... انگارکه یک جای کار می لنگید... من نتواستم تو را خوشحال کنم... چقدرتلخ بود آن هنگام که خنده گوشه ی لبانت خشک شد... من هم دلم شکست... اما جز خمیده شدن و سر به پایین انداختن، کاری از من برنیامد... دلم نمی خواست که خستگی برتنت بماند...  فکرکردم حقم است اگر مرا دور بیندازی.... حقم است اگر دیگر سراغم نیایی و رهایم کنی... ولی تو نه مرا دور انداختی و نه رهایم کردی... غنچه ی نیمه بازت را ازروی زمین برداشتی و نوازشش کردی... قطرات اشک چون شبنم  چشمهایت را پرکرده بود... اما لبخندت یکباره تمام تلخی ها را شست و ازبین برد... نگاهم کردی... بغض کردم... نگاهت کردم... حرفی درسینه ام داشتم که می خواستم از نگاهم بخوانی... مادرم ، اگرغنچه ی تو آنروز نتوانست شکوفا شود و تو با شادی شاهد آن لحظه ی زیبا باشی... غصه نخور... باز هم منتظرباش... روزی خواهد آمد که غنچه ی تو نیز بشکفد... آنروز تو تنها شاهد این لحظه ی زیبا نیستی... عالمی به تماشا نشسته اند
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 0:36 ] [ مائده... ]

انسانم وچاره ای ندارم جز زندگی... باید گام بردارم و راه باقی مانده را هرچند طولانی طی کنم... آرزویم همه نیکی و خوشی و دنیا به کام بودن است... با آنکه خوب می دانم نیک و بد را به یک خاک می سپارند و تلخی و شیرینی هردو خاطره ای بیش دریادم نمی ماند... دل من تلخی ها را نمی خواهد و به دنبال شیرینی ها می دود... وانگهی که مزه ی هردو در زیر زبانم به یک اندازه خواهد ماند... شاید تلخی ها سختتر فراموش شوند... اما چه باک... بلاخره فراموش خواهند شد و یا شاید کهنه...

خداوندا...  خسته ام ازاین بیم و گریز... خسته از دنیا به کام بودن ها و نبودن ها... خسته ام از به وجد آمدن ها و نیامدن ها... ازته دل خندیدن ها و نخندیدن ها...

زندگی چیست خدای من؟... انسان برای چه باید زندگی کند؟... به دنیا بیاد... بزرگ شود... پیر و فرسوده شود و.... آنان که زندگی برایشان بهشت است و آنان که زندگی برایشان جهنم... هردو از تکرار خسته اند... یکی از بس که روز و شب را با بیم فردا گذراند خسته است که بهشتش تمام شود و دیگری از انتظار برای فردایی که از جهنم رها شود.... و ریشه ی هر دو را انتظار خواهد کند... کاش می شد منتظر نماند... کاش می شد پرش کرد... و ازتمام راه های باقی مانده با یک راه میانبر گذشت و به مقصد رسید... براستی مقصد کجاست؟... آنجا که دل آرام گیرد و دیگر بیم فردایی را نداشته باشد کجاست؟... بیم داشتن بهتراست یا نداشتن؟... انسان بودن و ماندن مسئله است... مسئله ای به وصعت بی کران زندگی... زندگی باید کرد... چاره ای جز زندگی نیست.

[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 1:43 ] [ مائده... ]
 
بگذارتا احساس کنم درمیان این نامردمی ها... درمیان این غم ها... درمیان این همه دورنگی... درمیان

بغضهایی که دردلم انباشته شده... درمیان حرفهای ناگفته ام وسوالهای بی جوابم... کسی هست... کسی هست که

دل را به سایه مهربانش بسپارم وبرای همیشه ازشرکابوس تنهایی رها شوم... دل من پرازآرزوهای محال
...
است... ذهن من پرازسوالهای بی جواب است... اما نمی دانم چرا درمیان اینهمه تاریکی درآن دوردستها نقطه ای روشن می بینم...
[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 1:31 ] [ مائده... ]

چه غم انگیزاست... آمدن روزوشبهایی که کاسه ی عمررا هرروزلبریزتر می سازد... چه غم انگیزاست گردش زمین... زمین بیچاره... کاش با من حرف میزدی... و پس از این همه قرن که ازعمرت می گذرد، خاطراتت را تعریف میکردی... می گفتی که پس ازاین همه سال برسرت چه آمد...

تو ای شاهد بی صدا... تو ای خسته از جور زمان...

قدمگاه چه کسانی که نبودی... انسانهایی که درتو متولد شدند... سالها زندگی کردند... ولی فراموش کردند که از کجا آمده بودند و از برای چه... قد کشیدند و بزرگ شدند... برروی تو نفس کشیدند... راه رفتند... زندگی کردند... اما هیچکس به تو فکرنکرد...

بزرگ شدیم و یادمان رفت که روزی با تو هم آغوش خواهیم شد... بزرگ شدیم و یادمان رفت که همه چیز از تو آغاز شد... یادمان رفت که تو ما را بر روی خود نگه داشتی... وگرنه دراین کهکشان بی انتها سرگردان و آواره بودیم... آنگاه شاید فاصله ی بین انسانها آنقدر زیاد بود که هیچوقت دوست داشتن را یاد نمی گرفتیم... ازتو ممنونم که ما رو دورهم جمع کردی و به ما فرصت زیستن بخشیدی...

اما چه سود ای زمین؟... تو همان زمینی اما انسانها روزبه روز بیشتر از هم فاصله گرفتند و دور شدند... و تو محکم و استوار ایستادی و نگاه کردی... دیگر همسایه از حال همسایه اش خبر ندارد... جای سلام و احوال پرسی را ایمیل گرفت... جای نقل و شیرینی مجلس را کامنت گرفت... و فیس بوک شد محل دوره های فامیلی... فیس بوک شد مصداق بارز دوری و دوستی...

البته برای من هم بد نشد... منی که در بین دوستان و فامیل آنقدرها هم محبت ندیدم... که بتوانم با آنها هم مانند پدر و مادر برادرهایم راحت حرف بزنم...

من در خانواده ام کم محبت ندیدم... ولی جامعه هیچگاه مرا نپذیرفت... و همیشه مرا کنارگذاشت... کنارگذاشت و به لنگی هایم پوزخند زد... جامعه به کودکانش یاد نداد که با من و امثال من چگونه برخورد کنند... جامعه مرا یک علامت سوال تلقی نمود... یک بیگانه... یک ناشناس... و یا شاید مجرم...

تو ای زمین... برای همه ی آفریدگان خداوند جا داشتی...اما اینها طوری با من برخورد می کنند که انگار من جایشان را برروی تو تنگ کرده ام... حسرت به دلم ماند که جای اینکه ازدیدن من درمیان خود تعجب کنند و ناراحت شوند، مرا با لبخندی آشنا مهمان قلبهایشان می ساختند... به خدا همان یک لبخند برایم بس بود... دیگرهیج نمی خواستم...

ولی دریغا ای زمین... اینها گاهی آنقدرمرا آشفته و بی چاره می سازند که آرزو می کنم ای کاش روزی با تو تنهای تنها شوم... و آزادانه نفس بکشم... و با تو سخن بگویم... بدون آنکه از تلخی نگاه هزاران چشم متعجب سر به پایین بیاندازم و درخویشتن فرو روم.

[ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ] [ 18:52 ] [ مائده... ]

امروز چه روز خوبی بود... چقدر خوش گذشت... شب هنگام چشمهایم را برروی هم می گذارم و یکی دیگر از هزاران روز زندگانی ام را به اتمام می رسانم... و به خواب می روم... براستی خواب چیست؟... شاید بُعد دیگری از وجود من در خواب نهفته است و من بی خبرم... شاید من درعالم غیب زندگی ها می کنم و باز هم بی خبرم... شاید  این بُعدی که به ظاهر مرا اسیر و رنجور و متفاوت کرده است، تنها یکی از ابعاد من باشد... شاید تمام انسانها چنین بُعدی را دارند و خبر ندارند... و تفاوت من با آنها، آگاهی من  است... آگاهی نسبت به بُعدی از ابعاد وجودم... که مرا در خود حبس کرده و ناتوانیم را فریاد می زند... و دیگران همه تنها فکر می کنند که توانمندند... زهی خیال خام که بُعد دیگر، از ناتوانی و رنجوری خویش به تنگ آمده و التماسش می کند که بیش از این خانه ام را ویران مکن...

شب فرصت خوبیست... یا بهتر بگویم خواب فرصت خوبیست، تا که انسان با یکی از چندین یا هزاران بُعد خویش ملاقاتی داشته باشد... و به این بیاندیشد که خواب است یا بیدار؟... مست است یا هوشیار... و خلاصه کجای کار است؟... در تاریخ بشر که نگاه می کنیم می بینیم که هیچ انسانی یکبار بیشتر فرصت زیستن در این زمین خاکی را نداشته است... پس می توان فهمید که فرصت  زندگی بیش از یکبار نمی تواند باشد... و این تنها ابعاد وجود ماست که متفاوت می شود و تازه آنهم همزمان و یکجا... و این درک ما از موقعیتمان است که تعیین می کند فی الحال کدامین یک از ابعاد جایگاه ما خواهد بود... خدا می داند که این مستی و هوشیاری تا به کی طول خواهد کشید... و تا به کی این روح سرگردان را به بازی خواهد گرفت... کسی را نمی شناسم که بتواند آمار درستی را در اختیارم قراردهد... آگاهی و هوشیاری من تا به امروز در همین حد است... باشد که خداوند عالمیان یاریم دهد و این خسته دل سرگردان را از بی خبری رهایی بخشد. 


[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 2:13 ] [ مائده... ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ارزانتر و سریعتر کالای خود را به مقصد رسانید
مشاور شما مائده غلامرضایی
لطفا تماس بگیرید
00971555054676
"MABROOKA شرکت بازرگانی بین المللی"
(Dubai) در دوبی

> كرم كينگ سايز:افزايش قطر وسايز عضو مردان

> مستند بعد پنجم - رازهای ماورا الطبیعه

> پكيج طلائي خش گير خودرو ( كار پك اصلي )

> به آساني صافكار ماشين خود باشيد

> قطره خوراكي اسپانيش فلاي : ويژه بانوان

> كرم حجم دهنده و فرم دهنده سينه والنسي

> ست ورزشی دخترانه ی NBB

> ژل مقاربتي اينتيمو با مجوز بهداشت ايران

> ست تاپ و شورت Q.Girl

> قلم خش گير خودرو هاي ايران خودرو و سايپا

> نخ پنچر گيري خودرو(به همراه لوازم جانبي)

> ترك سيگار با ELECTRO SMOKE الکترو اسمو

> از بین برنده سفیدی مو -استراتژی

> دانستنی های قبل و بعد از ازدواج

> قرص مكمل سوخت استن ( STAANN )

> پکیج ترک سیگار:الکترواسموک-چسب ترک-فیلتر

> درمان ریزش موهای سر با پروتکسان

> ست مردانه ی Nice Man

> توتال کر _دستگاه دراز نشست

> ست مردانه ی WEZEGE

> ادکلن 212 for men

> دستگاه ورزشي آبراكتAB ROCKETعضلاني كردن

> لوبیای سحر آمیز

> آموزش زبان نصرت 1 و 2 با تقویت حافظه

> کیت کاهش مصرف سوخت اسپیرال مکس

> قرص لاغري 100% گياهي سوپر اسليم

> گن يا تي شرت لاغري مردانه

> ساعت اسپرت نیکسون – Nixon

> كرم گارنير سبزو قرمز(جوانسازي))GARNiER

> رنده برقی کنوود انگلستان KENWOOD

> استخر قارچی

> ادکلن جاگلر مردانه

> تمامی آثار موسیقیدان معروف بتهوون

> قرص ويگو :ويژه ديرانزالي ونعوظ عضو مردان

> دستگاه تصفيه هوا داخل خودرو

امکانات وب
فروش بک لینکطراحی سایتعکس